آه آدم ! دشت بی پایان هست...
در مورد هومانیسم در جهان و شعر...
که از ما کوچیده است ! از پامیر رد می شویم از بوی پونه و گل های خود رو مست می شویم باران بی دریغ می خندد به درخت پر باری می رسیم درختی که در هر شاخه اش خوشه خوشه چشم های رسیده و آبدار روشنی پخش می کنند یک مشت چشم می چینیم و به سمت دریاچه یی شوخی که آّب سفید و سرد دارد می دویم آه پا ها راه های نا رفته را خواب می بینند بامداد راه های را که نرفته اند خواهیم رفت. ابر باران آسمان می پریدند دوباره پناه ترسیدم لانه سرد لانه مرگ دوباره ستیز دوباره گریز دوباره سیاه دوباره سپید زمین سرد و تلخ آسمان گرم و شیرین دوباره خواب سیاه دوباره پروازم به سمت ابر سیاه دوباره دستانم به دست اسب سیاه دوباره دشت سیاه دوباره چشم سیاه دوباره هست سیاه ... مورچه هایم را پا مال کن! مرا ترک کن فراموش کن به خدا باور کن! دستت را بر روی رگ های عاصی ام بگذار بیماری های نا درمانم را لمس کن من تمام تنم بوی آب های گنده و لای و لجن می دهد بقه های زیادی به زودی در من مادر خواهند شد باید به آب های ایستاده تن در دهم ! در تو فصل جفت گیریی ماهی ها ست فصل پیوستن به آب های آبیی جهان راه تو راه تو راه من راه من... خشونت خورشید خاک سوخته علف خشک بوی ما دوزخ ما کشنده ست کسی از کسی نمی پرسد آب! مارها به سمت آب می روند ما نیز به دنبال مار ها از نگاه های گرسنه ی موش های دشتی فرار می کنیم آرزوی ما رسیدن به آب های که از چشمه های سر کوه می گویند سرازیر می شود هست هنوز در مشک ها دلیل زنده ماندن هست با مرگ چشم در چشم نمی شویم! کیست که با گفتن این جمله ما را می ترساند؟ هیچ کسی از ما به پای کوه نخواهد رسید.! به یادم داری چشم بسته وابسته ات بودم زمزمه ات می کردم در گوش جهان هنوز در سرد ترین روز های برفستانم بر شاخ درختی که شما را می شناسد چشم در راه هستیم به یاد داری شرمگینانه بی صدا می خندیدم و نور چشم هایم را تعارف می کردم! بیا به آسمان نگاه کن خورشید مال توست بیا چون خوشه ای انگور پر رنگ تر از صبح روشنی پخش کن! مرا از خوردن میوه های بهشتی نترسان به من نورچشم هایم را دوباره بده یک خوشه انگور و یک آغوش خورشید بیا مهربانی کن پری گک شیرین ! تا آمدن ات نمی پرم می دانم روزی به سمت ( اورست ) سفر خواهی کرد. دریای سراب قطره
قطره تشنه
با خوشه خوشه اسفند سر راه رهگذران من مجنون نامیرا قاتل لیلی خانه ای موش و ملخ چرا گاه اشتر های تشنه من درد مشترک زمین و آسمان سینه ای گل های گمنام و دوزخی پناه گاه آهو و گرگ گورستان گرد باد های و حشی
پر از گام های خسته و گم کرده راه
من شما خواهش می کنم نبارد ! من دشتم آخر! دستی بر پیشانی ام بکشید من نه سردم و نه گرم
با کی من در گیرم ؟
آه با خودم! دشت بی پایان هست... ------------------------------- برای عزیز ترینم پویامک ، مردی که در برهوت چشمه های آب شیرین را آرزو می کند.
گنجشکی پناهنده شد خانه ام گرم بود. برای دوست دوستم علوی. ما که پرنده نیستیم چقدر بی آبی ست ! و آسمان تشنه با نوشیدن آب از چاه جهان سرو سینه سبز خواهد شد؟ چی کسی می داند شاید پوچ و یا گنگ مادر زاد سر از خاک برآریم اینک یک چشم مرگ پشت پلک رسید! اگر فردا زبان به کام نچسبیده بود هرچند تشنه از آب تلخ نخواهیم نوشید و نا گفته ها را خواهیم گفت حتا با زبان بسته اگر فردا... تا زنده به گورم نکنند! پدرم شیطان هست و به من شیر سیاه نوشانده من آب ایستاده آسمان کوچک ماهی هستی من هست کجاست نا کجا آباد این دریا؟ من و ماهی که در من تشنه ست از آب بیزاریم. نه شور است نه شیرین و نه تلخ دهانت بوی باغ باران زده میدهد آتش تشنه آب جیغ نکش! گلویت سوخت و خاکستر شد تو دریا را نوشیدی فقط یک جرعه مانده تا به آتش برسی چشم را باز مکن تا سیاهی زنده ست سایه دنبالت هست گام بردار که تا فاصله را حس بکنی سکوت را نشکن سکوت یعنی خدا نا پیدا نه! دست بردار از این بازی ها ترا خدا چرا؟ مرا چی می شود رویا! سوار اسپ مست شدم تازیانه نزنید! نه! دیگر دیر شده تو چنان در باغی که پر از برگ شدی تو از این لانه بپر از قفس ات با فرو بردن آب دهن ات تو چشیدی مزه ی انسان را چقدر شیرین است گرسنه وحشی شد حال دل بد نمی شود دیگر لقمه ی از خود باید بخوری واخ شرمگاه درد می کند دست و دل سست حرام آه! رها شدی از بند زنده گی شیر و عسل شد و تو شهزاده *** ای نعش بدوش ها به کجا میبرید مرا ؟ به گور کن بگویید مرا در گورستان شادکامان آنجا که نعش ها بر سر قبر هاشان به پای کوبی می پردازند در گور دسته جمعیی مرده های بی دست و سرو پا آنجا که سر سپرده ها سربازان در جنگ مغلوب شده همدیگر را سخت در آغوش فشرد ه اند گشتم کند. شب هست نخواب! در خواب در شب در جنگلی و یا دشتی گم خواهی شد از گم شدن در جنگل و دشت نا انسان شده انسان کسی داد می زند ستاره ها قطره های باران اند بر روی ابر سیاه شاید روزی ببارند و نا روییده ها برویند کسی.. پشه ها شب خون می نوشند روز آب کسی داد می زند زنده گی نان و استخوان نیم جویده ی خوان خداست بیا در میان زباله ها بو بکش! شب شهر پر از سگ های ولگرد میشود شب را بکش! روز بخور و بخواب. کسی داد می زند در من چرا؟ می میری! در این دشت به جستجوی سنگی باش داس را تیز کن! سر از تن ریشه از زمین شور بکن! به سمت کوه برو در کوه کشت شو! در سنگ ریشه باید با سنگ بپیوند! آری سال هاشد که در گوش خودم می گویم بچه ی کوچک کوه خواهم شد. گوساله ای که حس مادری ات را بیدار می کند پر کاه است شیر تو در کام خدایان کوه نشین می ریزد پسر تو مرده ست! و کنجاره ی که می خوری تکه های بدن بچه ات را شب و روز نشخوار می کنی این که موها ی تن ات ریخته نا خوش شده ای فرزند سال پار ات گاو شده حال بو می کشد تو را با شهوت و حشی شاید جیغ های سرخ ات وادارم کند تا از تیر باران نترسم آری مادر در بند. خسرو آرین پور. ------------ دریا وار می خروشم زمین زیر پای من ترک برداشته و چند گیاهی گمنام سخت به پای زنده گی چسبیده اند نا خود آگاه به آسمان نگاه می کنم در انتخاب آب و خاک چند سال کهنه می شوم کسی از من می پرسد چرا دریا ماهی ها را برای مکیدن خون جان خویش پرورش می دهد.؟ زیر لب می خندم و برای آخرین بار در این جزیره ای پوک از مرگ نمی ترسم! مرا دریا به سمت خویش می خواند میروم شاید روزی دنیا دریا شود و من ماهی .. کاش پشت نی ها پت شون مرغابی ها شکارچی از کنار کول رد می شود. آتش روز ها و شب های را که استخوان هایم را گرم کرد خاموش نخواهم کرد. --------------------------------------------------------------------- فکر نکن در آسمانی زمین دور تو نه تو بر دور زمین می چرخی نابینا! فصل ها در گذر اند سیاه سیاه سیاه سیاه و تو در خواب خلسه می جوشی و به رنگ سیاه دل ات می بندی ابر سفید و سیاه ست در چشم ها تو اگر گرم شدی فکر نکن به آفتاب رسیدی و لگرد! به گوش ات نیز آنجا می رسد گه گاه صدای پا و اینجا می روند پا ها در این دنیا و می میرد نشان پا و می رویند پا ها زیر پا فردا ترا از خواب خوش بیدار خواهم کرد ای مرد لب دریا! ای بی پر! ای بی پا! ای ولگرد و بی پروا ! بیا بر گرد این دنیا کدوی من درون تو دگر پر گشته از کرم ها بیا آغاز کن پرواز را پروانه را آزاد کن ای روح! و بر بام جهان کاغذ پران بازی بکن با من بیا دست رقیبان خشک باد دریا ! بیا از آسمان اینجا !!! خوشه های گندم هنوز هم سبز اند و من از خشک سالی می خشکم کاش از خوشه ها گندم بریزد از خوشه های نارس نان می خواهم من اسب ها را بر سر خرمن خواهم راند چنانچه ناتوان شده اند و در برابر تازیانه توان اعتراض ندارند اسب ها را نیز نان گندم میدهم تا مست شوند وحشی شوند مرا زیر پا کنند رها شوند به سمت دشت رها اگر خوشه ها گندم بریزد و نان گرم خدای ده ما شود. بیا پلک هایم امشب برای همیش خواب کنند بیااز پس پلک هایم طلوع نکن فردا بیا سیاه شو در من شاید نعش خیال ات درگورستان سرد چشم هایم به خاک فراموشی سپرده شد تا دوباره در چشم هایم نشگفی رویا! و ریشه هایت را در تنم تاب آه آب نی نی بیا سرما را حس کنم درتو درخدا درخودم بیا تنها باغبان نه درخت هم بمیرد امشب بگذار بیا... کرم ها و زنبور ها را بگذار سیب را کرم بخورد انگور را زنبور من خشونتم را. ------------ تقدیم به دوست آگاه ام !وحید وارسته که عاشقانه در ترویج گیاه خواری می تپد. باغبان پیر غمگین نشد مگر کودک.! دختر چشمه ای به رویش می خندد گام های استوار بر میدارد بر پایان کویر پسر اش. کی گفت تو خشک شدی به آب دل نبند بیا در آّب شنا کن کودک ! برای غرق شدن برای شستن لباس های نا شسته تن روح کفن روح تو می گندد حال دانستم توچرا می خندی؟ بوی برهوت به تو می خندد! من دگر فاصله دارم از تو چون فقط یک روزی در باغچه ام گل دیدم بوییدم و همان روز به دنیای خدا خندیدم مهتاب پاشیدی مهتاب میروید روح گل بعد ازمرگ بازهم خوشبو هست من وتو می میریم من وتو می روییم من در مرداب غمین می خندم تو روی آب شفاف می گندی من وتو من وگل. با چشم های پر شیر چشم به راه بره افسوس شاعرانه. --------------- این را وقتی بید با شیره ی جانش به میزبانی مورها نشسته بود دانستم. کبوتر ها تبعید میشوند از کوه در چاه وقتی زاغچه ها زاغ میشوند ----------------------------- برای مهاجرین جهان. آگاهانه می چینم ورنه بعد ریختن فقط پا مال خواهند شد چشم هایم را به آسمان فرستادم بر نگشته اند آری به اندازه ی نوک سوزن آبی نیست زمستان بزرگی زیر لحاف ابر ها ست حس کردم میدانم چشم ها یم کبود و یخ بسته مرا خواب می بینند واژه ها را در خانه ای آفتابی باورم خشک خواهم کرد اگر از سرمای زمستان نا خورده مردم نگران برادرانم نخواهم شد این فصل هم خواهد گذشت با واژه های خشک من بر برا درانم . باد به برنج زار زرد پیام سرد داد برنج زار آخرین بار دست تکان داد تا در شیشه ی آب خیره شد رنگ باخت آب غرق در فکر غصه مینوشید غصه ای ریشه های فردا را و در غم ماهی ها آب می شد ما هی ها نیز دانستند که دشنه از پشت میخورند ناجوانمردانه و خون شان شهادت نمیدهد بعد مرگ شان بزرگر کهنه کار به داس کشنه اش مژده داد سر از تن برنج زار جدا باید کرد ماه ماهی شکار خواهم کرد زمین هنوز بر دوش داشت ریشه های مرده را که چرنده گان رسیدند از راه بوییدند، چریدند و بعد خوابیدند قصاب نگاه تیز به کارد انداخت بعد هم لب چاه چرنده گان همه خاموش منتظر سر میان دو پا و مگس ها خون نوشیدند تا خشکیدند گوشت خوار ها خواب ها ی خشن دیدند غرق شدند روی آب شدند خواب شدند تا جنبیدند کرم ها چسپبیدند... آخر کار یکصدو چهار را خواندم بار بار راستی برای محترمی مانده ده صحیفه همه خوب همه بد و تکرار آب روح پلیدم خشکید چندی با روح عاریتی دیوانه ی نفس کشیدم به فکر خلیفه های خلاف و فرمایش های خراب شب ها نخوابیدم باشک درنهایت بید های خلافم بزرگ شد بار ورشد یعنی دوباره رویش درمن پرورش یافت باور کن هم نفس بار ور تر از پیش آغوش درختان ذهنم پر از نارنج های جاودان شد کاش نسل های بعد از ما اگر سیاه و سرخ و سفید شوند و از یک در به کلیسا و بت کده و مسجد و آتشکده راه باز کنند از چشمه ها آغاز و با خدای خویش راز و نیاز کنند و از میوه های پخته ی ذهن شان در یک خوان بخورند خرسند میشویم ما وخدای ما به خدا. --------------------------- تقدیم به دوست عاشقم! روح الامین امینی که با شنیدن (انگلیون نافذ) به رویم میخندد تشکر میکنم از امینی مهربان که نقدی بر انگلیون داشت و آرزو میکنم همیشه عاشق بماند. پرها در آسمان بو میکشد پشک احساس کبوتر را با قطره فطره ی پاندول ساعت زیر ناوه ی زمان تا غروب سیاهی مزرعه ی تشنه ام را سیراب زهر کردم غثیان مقاومت کرد بویحیی نیامد منتظر میمانم این راز نهان است (خدا مهربان است) تقدیم به دوست جوانم فرزاد« فرنود» چون صداقت هدایت را چند فصل بعد تجربه میکند درشعراش. کودک پریدن نتوانست!!!
سفر ما از سر زمینی ست
مزه اش
| Design By : Night Skin |


